دوستانی که مایلند درباره ی مطالب این سایت نکاتی را مطرح کنند، می توانند از طریق ایمیل نکته یابی ها، اظهار نظرها، و احیانا ً پرسشهای خود را ارسال نمایند. یادداشتهایی که متضمن فواید علمی برای دیگران نیز هست، برای استفاده ی عموم در این صفحه قرار خواهد گرفت، و در صورت لزوم حاشیه ای هم برآنها افزوده خواهد شد.

 

 

نقد و نظر 33: مقاله اخیر من تحت عنوان "ملاحظاتی درباره نقش اخلاقی دولت آمریکا در جامعه بین المللی" نقدهایی برانگیخت.  از جمله آقای علی کشتگر نکاتی را درباره مضمون آن مقاله بیان داشته اند.  نقد آقای کشتگر و پاسخ من به ملاحظات ایشان را می توانید در اینجا بیابید:  نقد    پاسخ

نقد و نظر یک دوست 32: جناب آقای دکتر نراقی، درباره مقاله اخیرتان "ملاحظاتی درباره نقش اخلاقی دولت آمریکا" سؤالاتی به نظرم رسید که امیدوارم با یاری شما پاسخی برای آنها بیابم:

اوّل آنکه، مثال آقای الف حداکثر نشان می دهد که اصل امداد در روابط شخصی ما انسانها صادق است.  اما از این مثال نمی توان نتیجه گرفت که این اصل در روابط بین الملل هم صادق است.  شما چطور از صدق و اعتبار این اصل در روابط شخصی صدق و اعتبار آن را در روابط بین الملل نتیجه گرفتید؟

دوّم آنکه، سابقه دولت آمریکا در مسأله نقض حقوق بشر بسیار سیاه است، و همیشه حقوق بشر را بهانه نقض حقوق ملّتها و سوء استفاده های اقتصادی و سیاسی خودش کرده است.  آیا در این شرایط درست است که دست کمک به سوی چنین دولتی دراز کنیم، و به این ترتیب به او جواز دخالت و ظلم بیشتر بدهیم؟  بگذارید از مثال خودتان استفاده کنم:  فرض کنید که آقای الف یک جانی خطرناک است، و می خواهد دخترک را از غرق شدن نجات بدهد تا بعد به او تجاوز کند، یا او را زیر شکنجه بکشد، یا اصلاً می خواهد پس از آنکه او را از غرق شدن نجات داد تا پایان عمر او را برده خود بکند.  آیا در این حالت  دریافت کمک از آقای الف به سود آن دخترک است؟  آیا در این شرایط مرگ به آن زندگی پر از ذلت و خواری شرف ندارد؟  ما ایرانیها هنوز خاطره کودتای 28 مرداد و ساقط شدن دولت ملّی دکتر مصدق را توسط آمریکاییها فراموش نکرده ایم.  آیا جنایاتی از این دست که صدها نمونه آن در سراسر جهان توسط آمریکا انجام می شود کافی نیست تا نشان دهد که دولت آمریکا صلاحیت کمک کردن به قربانیان نقض حقوق بشر را ندارد، و قربانیان نقض حقوق بشر بهتر است تا آنجا که می می توانند از آمریکا و کمکهای به اصطلاح بشردوستانه اش که به قصد فریب و سوء استفاده است، دوری کنند؟

با آرزوی موفقیت و سلامت برای شما

ر. ن. 29 آبان 1386  

حاشیه ای بر ملاحظات فوق 32: 

دوست گرامی، سلام- از پرسشهای خوبتان سپاسگزارم.  در پاسخ نکاتی به نظرم می رسد که مایلم با شما در میان بگذارم.  خوبست که پیش از پرداختن به نکته های شما یکبار دیگر لبّ ادعا و استدلال خودم را در آن مقاله خلاصه کنم:

ادعای اوّل- اصل امداد اصل اخلاقی معتبری است، و شهود اخلاقی ما به نفع آن فتوا می دهد.  یعنی شهود اخلاقی ما حکم می کند که هرکجا شما می توانید بدون آنکه رنج و زیان مهمی را متحمل شوید، رنج و زیانی مهم و عظیم را از دیگری دفع کنید، اخلاقاً موظف به این کار هستید.

ماجرای آقای الف و دخترک نشان می دهد که چگونه شهود اخلاقی ما اصل امداد را تأیید می کند. در این شرایط حق قربانی نسبت به کمک ناظران از نوع "حقوق تکلیف آور" است، یعنی اثبات آن برای قربانی به معنای اثبات وظیفه و تکلیفی واجب بر دوش ناظران است.  در این شرایط هر ناظری که می داند و می تواند اخلاقاً مسؤول است، خصوصاً ناظرانی که از امکانات امدادرسانی بیشتری برخوردارند یا در پدید آمدن شرایط ناگوار قربانی مستقیم یا غیر مستقیم مسؤولند، وظیفه مضاعفی بردوش دارند.

ادعای دوّم- حرکت از سطح شخصی به سطح جمعی و بین المللی تغییری در اعتبار اخلاقی اصل امداد به وجود نمی آورد. 

ادعای سوّم- دولت آمریکا بیش از سایر دولتهای جهان نسبت به کمک رسانی به قربانیان نقض حقوق بشر اساسی مسؤول است، زیرا (اوّلاً) بسی بیش از سایر دولتها به منابع و امکانات کمک رسانی دسترسی دارد؛ (ثانیاً) در بسیاری موارد مستقیم یا غیر مستقیم در پدید آمدن وضعیت ناگوار قربانیان نقض حقوق بشر مسؤول بوده است.

            به نظر می رسد که من و شما هر دو درباره ادعای اوّل با یکدیگر موافق هستیم.  بنابراین، کانون تبادل نظر ما قاعدتاً ادعاهای دوّم و سوّم است.

در خصوص ادعای دوّم به گمانم حق با شماست که از این مقدمه که (1) "حکم الف در روابط شخصی صادق است" مطلقاً نتیجه نمی شود که (2) "حکم الف در روابط بین الملل نیز صادق است."  اما من هم مطلقاً چنان ادعایی نکرده ام.  ادعای من این است که شهود اخلاقی ما قویّاً اصل امداد را تأیید می کند- هم در سطح شخصی و هم در سطح بین الملل.  در سطح بین المللی هم اگر شما می توانید بدون تحمل رنج یا هزینه زیاد رنجی عظیم را از انسانهای دیگر دفع کنید از حیث اخلاقی موظفید که این کار را بکنید.  اگر انسانهای بیگناهی در سومالی از فرط گرسنگی در حال مرگ هستند، و شما یا دولت متبوعتان می توانید با صرف هزینه ای اندک جان شمار زیادی از آنها را نجات دهید، آنگاه بر شما و دولت متبوعتان فرض است که جان آن افراد را نجات دهید.  چه فرقی است میان آن دخترک که آقای الف می توانست به هزینه یک کت و شلوار جانش را نجات دهد، و 30 هزار کودک فقیری که هر روز در سراسر دنیا از بیمار اسهال می میرند، و برای پیشگیری از مرگشان فقط یک بسته الکترولیت به قیمت تقریبی 50 سنت لازم است (پولی کمتر از قیمت یک آدامس)؟  اگر شما فکر می کنید که آقای الف وظیفه داشت آن دخترک را نجات دهد،  به گمان من لاجرم باید بپذیرید که من و شما هم وظیفه داریم جان آن کودک سومالیایی را نجات دهیم.  صرف اینکه بنده و شما در کشوری غیر از سومالی زندگی می کنیم هیچ تأثیری در مسؤولیت اخلاقی ما ندارد.  وقتی که من در ماه صد دلار صرف هزینه های غیرضروری زندگی خود می کنم در عین آنکه می توانم با آن صد دلار جان دهها کودک را نجات دهم، چه تفاوتی میان من و آقای الف وجود دارد (در این مورد به آمارهای تکان دهنده یونیسف مراجعه کنید تا ببینید که زندگی ما تا چه اندازه به رفتار آقای الف شبیه است. پیتر سینگر در مقاله بسیار درخشانی سالها قبل بر مبنای استدلالی مشابه بخوبی نشان داد که زندگی به ظاهر معصومانه ما تا چه حدّ غیر اخلاقی است.)  به بیان کلّی تر، فاصله ها یا مرزهای قراردادی سیاسی هیچ تغییری در اعتبار یا عدم اعتبار حکم اخلاقی اصل امداد به وجود نمی آورد.  اگر کسی خلاف آن را معتقد است، در آن صورت مسؤولیت اقامه برهان با اوست.  هرکجا که شهود اخلاقی جمعی ما بر حکمی قرار می گیرد، پذیرش و تصدیق آن حکم موّجه است، مگر آنکه خلاف آن ثابت شود.  بنابراین، آن کسانی که مدعی اند اصل امداد در سطح بین الملل اعتبار خود را از دست می دهد، وظیفه دارند که برای ادعا خود استدلال کنند نه کسانی که آن اصل را در سطح بین الملل نیز معتبر می دانند.  بنابراین، پرسش روشن من از شما این است:  آیا به نظر شما ارزش جان انسانها از یک قلمرو سیاسی به قلمرو سیاسی دیگر تغییر می کند؟  آیا اگر آن دخترک همسایه شما باشد ارزش جانش بیشتر از دخترکی است که در سوی دیگر این کره خاک زندگی می کند؟  آیا به نظر شما در سطح بین الملل اگر شما می توانید بدون تحمل رنج و زیانی جدّی رنجی عظیم را از دوش انسانهایی دیگر بردارید، در قبال ایشان مسؤول نیستید؟  اگر کسی معتقد است که مرزهای جغرافیایی و سیاسی یکباره می تواند در ارزش انسانها تفاوت ایجاد کند، یا به محض آنکه از سطح شخصی به سطح بین المللی وارد می شویم تکلیف اخلاقی ما نسبت به رنج انسانهای دیگر ساقط می شود، در آن صورت این وظیفه آن فرد است که توضیح دهد چگونه چنان تحوّل اخلاقی شگفت انگیزی رخ می دهد.

اما پاسخ من به نکته شما در خصوص ادعای سوّم ساده و روشن است.  تمام استدلال من نهایتاً به این نتیجه می انجامد که قربانیان نقض حقوق بشر اساسی نسبت به کمک جامعه جهانی (از جمله دولت آمریکا) صاحب حق تکلیف آورند.  یعنی کمک کردن به ایشان از نوع احسان به فقرا نیست، از نوع احقاق حق و اقامه قسط است.  هر کجا که حقوق اساسی گروهی از انسانها نقض می شود بی درنگ تمام کسانی که از آن فاجعه آگاهند و می توانند از آن قربانیان حمایت کنند، اخلاقاً مکلف می شوند که کمک خود را عرضه کنند. این تکلیف تحت هیچ شرایطی از دوش طرف مکلف ساقط نمی شود مگر آنکه طرف صاحب حق خود آزادانه و با رضایت خاطر از حق خویشتن صرفنظر کند و طرف مکلف را از زیر بار آن تکلیف معاف دارد.  این مثل آن است که من پولی را از شما وام گرفته باشم.  در این صورت شما نسبت به بازپرداخت آن وام حق تکلیف آور دارید، یعنی شما حق دارید که سر موعد مقرر پول خود را از من مطالبه کنید، و من هم مکلف هستم که در آن زمان پول شما را بازگردانم.  در شرایطی که من می دانم موعد بازپرداخت رسیده است، و از عهده ادای وام خود هم برمی آیم، هیچ چیزی تکلیف ادای وام را از دوش من برنمی دارد جز آنکه شما خود از حق خود درگذرید و آن وام را به من ببخشید.  حال فرض کنید که من در طول سالهای گذشته همیشه به شما ظلم می کرده ام، یا اکنون شما را تهدید می کنم که اگر پول خود را مطالبه کنید فرزندتان را می دزدم، یا محل کسب و کار شما را آتش می زنم.  آیا به نظر شما این امور تکلیف مرا در قبال شما منتفی می کند؟  فرض کنید کسی به شما گفت که این فرد بدهکار آدم شرور و پلیدی است، و اگر وام خود را بپردازد هزار و یک گرفتاری بدتر برای شما بوجود می آورد. فرض کنید که این سخن درست است: فرد بدهکار واقعاً انسان شریری است، و اگر وام خود را ادا کند هزار و یک گرفتاری تازه برایتان بوجود می آورد.  آیا این بدان معناست که دیگر تکلیف از دوش آن فرد برداشته شده و او دیگر موظف نیست وام شما را بپردازد؟   کاملاً روشن است که پاسخ منفی است.  نفس اینکه آن فرد شریر است، یا به شما آسیب می زند، وظیفه ای را که در قبال شما دارد منتفی نمی کند.  البته ممکن است شما نهایتاً به این جمع بندی برسید که تحت این شرایط مصلحت آن است که از دریافت پول خود چشم پوشی کنید، یا بکلّ آن را به وی ببخشید.  این حق شماست که از حق خود استفاده کنید، یا استفاده از آن را به بعد موکول کنید، یا از آن حق چشم پوشی کنید، یا اساساً آن را به دیگری واگذار نمایید.  شرارت فرد بدهکار، یا سوءاستفاده های احتمالی بعدی او مطلقاً او را از وظیفه ای که در قبال شما دارد معاف نمی کند.  نفس اینکه کسی به تکالیف اخلاقی خود عمل نمی کند، آن تکالیف را از عهده او ساقط نمی نماید.

لطفاً مرا همچنان از تأملات و نکته یابی های ارزنده تان آگاه کنید.

زنده باشید

آرش

22 نوامبر 2007

 

 

سپاس:   دوستان ارجمند در سایت روزآنلاین درشماره سه شنبه 15 اسفند 1385 (6 مارچ 2007) مقاله اخیر مرا تحت عنوان "حقوق بشر و نسبیت گرایی فرهنگی" منتشر کرده اند.  از لطف ایشان سپاسگزارم.  اصل مقاله را می توانید در قسمت مقالات این سایت بیابید.

سپاس:   دوستان ارجمند در روزنامه "تهران امروز" در شماره 17 بهمن 1385 یادداشتی را از این بخش سایت تحت عنوان "حقیقت و ناباوری ذهن" منتشر کرده اند.  از لطف ایشان سپاسگزارم.  متن آن مطلب را می توانید در اینجا ملاحظه نمایید.

سپاس:   دوستان ارجمند در روزنامه "آینده نو" در شماره یکشنبه 1 بهمن 1385  مقاله مرا تحت عنوان "آیا نان و امنیت بر آزادی مقدم است؟" منتشر کرده اند.  متن آن را می  توانید در اینجا ملاحظه کنید.  به سهم خود از لطفی که در انتشار آن ورزیده اند سپاسگزارم.

نقد و نظر31: اخیراً یادداشتی درباره مقاله "درباره تکامل تجربه دینی" دریافت کردم که متن آن را می توانید در اینجا ببینید.  حاشیه کوتاه من بر این مطلب هم در اینجا قابل دریافت است.

سپاس:   دوستان ارجمند در سایت "روزآنلاین" در شماره پنج شنبه 18 آبان 1385 مقاله اخیر من تحت عنوان "آیا نان و امنیت بر آزادی مقدم است؟" را با حذف ارجاعات آن منتشر کرده اند.  به سهم خود از لطفی که در انتشار آن ورزیده اند سپاسگزارم.  متن کامل مقاله را می توانید بر روی سایت من در بخش مقالات بیابید.

نقد و نظر یک دوست 30:

Dear Dr. Naraghi,

Baa Salaam. […]There's in particular one area within your 'project' that I have thought about and would like to write a critique to you about. This is with regards to 'separation of ethics from religion" which you believe is a part of the process of secularization that needs to be aimed at. I beg to differ. I present my arguments very briefly for now:

1) An issue which simply cannot be over-emphasized is the statement by the prophet - peace be upon him - of his very purpose for being raised to prophethood" Boethto le otammemo makaremol akhlaagh" (I was raised to complete the 'makaarem' of ethics). That is, his very purpose has been to present us with a exhaustive framework for ethics. Separating ethics from religion in this sense will be a great injustice to ethics (elaborated next also) thus I am very curious whether you had thought about this statement of our prophet within your framework.

2) Religion is one of the strongest supports for ethics. Surely, ethics in itself, and standing on its own has some meaning. Yet, surely the concept of taqwa-consciousness within Islam (and also Judaism particularly) is something not to be overlooked at. As a particular example, take the issue of pornography, certainly I feel that it is possible for me to convince an individual of its detrimental nature, yet surely I find myself utterly unable to prevent/warrantee an individual to stay away from it, for 'to know' and 'to act accordingly' are two different things. You find it within the religious approach that concepts of fear (of hellfire) and hope (of gardens of heaven) play strong parts, yet when one enters into this domain, instead gradually feelings of fear, awe and wonder, love and obedience to the very creator of hell and heavens enter into one's mind frame. No matter where along the path, no matter who or at what level of knowledge and awareness, religion provides support for ethics, and I believe none other can do this so comprehensively.

3) Even if one is able to remain ethical in the superficial social sense of it, surely that is no salvation. In fact the ethics in Islam, which I've become increasingly aware does not correspond to the philosophical ethics in the West, has different starting points. It is based on 'unity of God', and if one goes further within the mystical traditions of Islam, based on 'the unity of being' (wahdat-e-wojood). Certainly there are ontological differences between two individuals, which may very well have same outward ethical appearances, who take as their root different starting/support points. What happens in the heart of a saint vastly differs from that of Bertrand Russell! Since when does our mystical heritage, which you make references to, reduce monotheistic ethics to social, consequentialist or say Kantian ethics? It's not important whether Kantian or consequentialist ethics contain truth in them, what is more important is whether they are comprehensive, whether they encompass the 'ethics of the heart' as boldly emphasized by Islamic thinkers and mystics.

4) I find it rather superficial that our deep intellectual/inspirational heritage is being replaced with mere Critical thinking, mixed with some anectodal references to mystical poetry. In general, on this issue of intellect vs. reason, I would like to refer you to a very interesting book by Dr. Seyyed Hossein Nasr: "Knowledge and the Sacred". The Farsi translation does no justice to the original,brilliantly articulated English work. He also expresses his thoughts in a recent biography interview with Ramin Jahanbagloo (which happens to be his cousin): "Dar joste-jooye amre ghodsi".

5) I do believe that given your systematic interest in this topic, when mysticism is mentioned, our classical references should be considered; i.e. for a systematic approach, the works of e.g. Ibn Arabi certainly should be looked into. The fact that Rumi is brilliant and accessible, I don't believe takes the responsibility away from our intellectuals to neglect systematic important works of mysticism in Islam. Being myself instructed within the framework of thoughts of Ibn Arabi, I think there's considerable injustice done to this topic by not having a more clear understanding of his important works on this very topic. There's a lot to say within the mystical tradition which I will postpone God willing to any later discussions. Anyhow, these were some thoughts I thought I'd share with you, I look forward to any future communications.

Best regards and take care

Arman Rahmim

حاشیه ای بر ملاحظات فوق 30:

با عرض سلام،

از مطالعه یادداشت عالمانه تان لذّت بردم.  سپاسگزارم که از سر لطف نکته یابی های خود را با من در میان نهادید.  در آغاز مایلم در خصوص تعبیری که در ابتدای یادداشت خود به کار بردید نکته ای را بیان کنم.  پروژه ای که بنده همدلانه درباره آن می اندیشم و قلم می زنم "جدایی" اخلاق از دین نیست.  این کار (یعنی "جدا کردن" اخلاق از دین) نه ممکن است و نه مطلوب.  آنچه به گمان بنده قابل دفاع می آید "استقلال" اخلاق از دین است، نه جدایی آن دو از یکدیگر.  اخلاق همیشه در آغوش دین بالیده است، و "تربیت اخلاقی" ما تا حدّ زیادی تحت تأثیر آموزگاران دین و معنویت بوده است.  زندگی اخلاقی ما، آنقدر که از پیامبران و اولیای خداوند تأثیر پذیرفته است، تحت تأثیر فیلسوفان اخلاق برجسته ای چون کانت، میل، و حتّی ارسطو نبوده است.  این نکته را در مورد نسبت میان دین و بسیاری از حوزه های دیگر نیز می توانیم ملاحظه کنیم.  برای مثال، تاریخ نگاران علم به نیکی به ما نشان داده اند که پاره ای از آموزه های مهّم الهیات توحیدی تا چه حدّ در شکل گیری علم جدید مؤثر بوده است.  به این معنای تاریخی البته دین و علم از یکدیگر جدا نیستند.  اما این رابطه تنگاتنگ نافی استقلال علم از دین نیست.  به این معنا که برای مثال، اعتبار و صدق و کذب گزاره ها و نظریات علمی نه با ارجاع به آموزه های دینی و حجیت مراجع و منابع دینی، بلکه با رجوع به تجربه علمی (و علی ایّ حال) معیارهای مستقل از دین تعیین می شود.  بنابراین، "استقلال" علم از دین، به معنای "جدایی" علم از دین نیست. (نظیر همین معنا را در مباحث فلسفی مربوط به سکولاریسم هم می توان گفت: "استقلال" سیاست از دین به معنای "جدایی" سیاست از دین نیست.)

با فرض این مقدمه، شاید بهتر بتوانیم درباره سایر نکاتی که بیان کرده اید، گفت و گو کنیم. 

1.  در خصوص عبارتی که از پیامبر بزرگوار اسلام نقل کردید، در حدّی که بنده می فهمم، ایشان غایت و هدف اصلی دعوت و رسالت خود را تربیت و کمال اخلاقی آدمیان می داند.  این سخن به گمان من کاملاً با فرض "استقلال" اخلاق از دین سازگار است.  به بیان دیگر، از این گزاره که "رسالت من تتمیم مکارم اخلاق است" مطلقاً نمی توان این گزاره را نتیجه گرفت که "پس اخلاق از دین مستقل نیست."  بگذارید مثالی بزنم.  فرض کنید که شما (مانند بسیاری از الیهدانان) معتقد باشید که شناخت دقیق و درست طبیعت راهی برای شناخت خداوند است.  و به اعتبار این باور اعلام کنید که "رسالت من تربیت عالمان طبیعت شناس شایسته، و کمال بخشیدن به علوم تجربی است."  آیا از این سخن شما نتیجه می شود که "پس علم از دین استقلال ندارد"؟  در حدّی که بنده می بینم، آن نتیجه از آن مقدمه برنمی آید، و این بدان معناست که فرض "استقلال"، و نه "جدایی" اخلاق از دین، با فحوای کلام نبی سازگار است. (من در مقاله "آیا اخلاق متکی به دین است؟" مقصود خود را از مفهوم "استقلال" و "اتکا" توضیح داده ام. در اینجا برای پرهیز از اطاله کلام آن مطالب را مفروض می گیرم.)

2.  در خصوص نکته دوّمی که بیان کرده اید، من با شما موافقم.  همانطور که پبشتر گفتم، تربیت اخلاقی ما تاحدّ زیادی تحت تأثیر باورها و نیز پرورش دینی ما بوده است.  کاملاً ممکن است که ما انگیزه بسیاری از کارهای  خوب خود را از آموزه ها و باورهای دینی خود کسب کنیم.  اما، و این نکته اصلی بحث من در خصوص "استقلال روانشناختی" اخلاق از دین بوده است، شأن اخلاقی یک فعل در گرو انگیزه هایی مستقل از دین است. ما می توانیم فعل نیک را به انگیزه های بسیار متنوعی انجام دهیم، اما آن فعل فقط وقتی "از حیت اخلاقی" ارزشمند است که به انگیزه های اخلاقی انجام شود.  خوبست مثالی بزنم.  بگذارید این دو فعل را با یکدیگر مقایسه کنیم:  من در وضعیت معین الف، کیف پول شما را بر روی زمین پیدا می کنم، و می خواهم آن را بی سروصدا از زمین بردارم، و در جیب خود بگذارم.  کیف را از زمین برمی دارم، و پیش از آنکه آن را در جیب خود بگذارم، نگاهی به دوروبر خود می کنم مبادا کسی مرا زیر نظر داشته باشد.  اما یکباره می بینم که شما از دور مرا نگاه می کنید، و به سوی من می آیید.  من بی درنگ کیف پول شما را به سوی شما می گیرم، و می پرسم آیا این کیف شماست؟  شما تصدیق می کنید، نشانیهای آن را می دهید، و من آن را به شما رد می کنم.  در اینجا آنچه در عالم خارج و از چشم یک ناظر بیرونی رخ داده این است که من کیفی را پیدا کردم و آن را به صاحبش بازگردانیدم.  حال سناریوی دیگری را در نظر بگیرید.  این بار من در همان وضعیت معین، کیف پول شما را بر می دارم، حتّی ممکن است وسوسه شوم آن را در جیب خود بگذارم، اما با خود می گویم که این کار دزدی است، و دزی کار اخلاقاً ناشایستی است.  بنابراین، به دوروبر خود نگاه می کنم تا بلکه صاحب کیف را بیابم.  شما را می بینم که از دور مرا نگاه می کنید و به سوی من می آیید.  من بی درنگ کیف پول شما را به سوی شما می گیرم، و می پرسم آیا این کیف شماست؟ (و الخ.  باقی ماجرا دقیقاً همانطور است که در سناریوی اوّل).  از چشم یک ناظر بیرونی رفتار من در سناریوی اوّل و دوّم دقیقاً یکی است.  اما آشکار است که ما فعل دوّم را "از حیث اخلاقی" ارزشمند تر از فعل اوّل می دانم.  دلیلش این است که فعل دوّم بنا به انگیزه "اخلاقاً" مربوط و شایسته ای انجام شده است، اما فعل اوّل بنابه انگیزه و نیّتی اخلاقاً ناشایست.  اما ممکن است بگویید که در سناریوی اوّل انگیزه انجام فعل ناشایست بوده است (نیّت دزدی)، و این بسیار متفاوت است از انگیزه فرد دینداری که مثلاً از ترس دوزخ، یا شوق بهشت، یا حتّی شوق محبوب کار نیک انجام می دهد.  در این موارد نیّت و انگیزه فعل (بر خلاف سناریوی اوّل) شرورانه و اخلاقاً مذموم نیست.  به گمان من این نکته کاملاً درست است.  اما در نتیجه نهایی بحث ما تغییری ایجاد نمی کند.  ترس، طمع، و حتی عشق "فی حدّذاته" انگیزه های اخلاقی نیستند، بلکه در بهترین حالت باید آنها را انگیزه های "نا-اخلاقی" (و نه "غیر اخلاقی") بدانیم.  انجام کار (ظاهراً) نیک بر انگیزه مثلاً فخرفروشی و جلب مشتری، انجام فعل بر مبنای انگیزه ای "غیر اخلاقی" است.  اما سلام کردن از ترس تنبیه حاکم جبار، انجام فعل بر مبنای انگیزه ای "نا-اخلاقی" است.  شرط اخلاقی بودن فعل این نیست که "به واقع" بنا به انگیزه های اخلاقاً مربوط و شایسته انجام بپذیرد.  ممکن است من فعل (ظاهراً) نیک الف را بنابه انگیزه ای "نا-اخلاقی" (مثل، ترس، طمع، یا عشق) انجام دهم، اما اگر آن انگیزه ها را هم نمی داشتم، آن کار را انجام می دادم.  در این صورت آن فعل، اگرچه "بواقع" بر مبنای انگیزه ای اخلاقی انجام نشده است، اما اخلاقاً ارزشمند است.  برای مثال، فرض کنید که من عاشق کسی هستم، و محبوب من از من می خواهد که فلان مبلغ به انجمن خیریه کودکان بی سرپرست کمک کنم.  من بواسطه عشقی که نسبت به محبوب خود دارم، امر او را به جان می خرم و آن کار را می کنم.  در اینجا انگیزه "واقعی" کار من عشق من نسبت به محبوبم بوده است.  اما اکنون فرض کنید که کسی از من می پرسد: "آیا اگر عاشق محبوبت نبودی هم این کار را می کردی؟"  و در پاسخ، تأملی در احوال باطن خود می کنم و می گویم: "حقیقت این است که بله.  این کار فی حدّ نفسه کار نیکی است، و اگرچه من آن را به انگیزه عشق به محبوبم انجام داده ام، اما اگر این عشق هم نبود آن کار را می کردم."  در این صورت این فعل ولو آنکه به انگیزه ای "نا-اخلاقی" انجام شده است، "از حیث اخلاقی" ارزشمند است. (گاهی این تحلیل را "تفسیر شرطی کاذبه المقدم" می نامند.)  (توجه کنید کاملاً ممکن است که فعلی "از حیث اخلاقی" ارزشمند نباشد، اما از بسیاری جهات دیگر ارزشمند تلقی شود.  در تحلیل مانحن فیه هیچ چیز مانع تصدیق این امر نیست.) 

بنابراین، سخن بنده این است:  ما به مثابه دین باوران و دین ورزان می توانیم بر مبنای انگیزه های (نا-اخلاقی) دینی، مانند ترس از دوزخ، یا طمع به بهشت، و حتّی بالاتر و عالیتر از همه، شوق به خداوند، فعلی را انجام دهیم.  این فعل می تواند از حیث سلوکی، اجتماعی، و روانی و غیره ارزشمند باشد.  اما برای آنکه بدانیم آیا آن فعل "از حیث اخلاقی" هم ارزشمند است یا نه، باید از خود بپرسیم : "آیا اگر من بواقع چنان انگیزه هایی را نداشتم باز هم آن کار را انجام می دادم ؟"  اگر پاسخ من به این پرسش مثبت باشد، در آن صورت آن فعل "از حیث اخلاقی" نیز ارزشمند است.

3.  رابطه میان "اخلاق" و "رستگاری دینی" رابطه ای ساده نیست.  اولاً- رعایت اخلاق شرط لازم رستگاری دینی است، اما شرط کافی آن نیست.  یعنی برای رستگار شدن در قلمرو دین باید اخلاقی بود، اما صرف اخلاقی بودن برای درک محضر باری کافی نیست.  برای مثال، رعایت پاره ای آداب و مناسک نیز شرط طریق و لازمه صعود در سپهر معناست.  مناسک و شعائر، اگرچه می توانند وجوه اخلاقی مهّمی داشته باشند، اما تماماً به اخلاق قابل تحویل نیستند.  ثانیاً- "اخلاق" خود سطوح مختلفی دارد.  آنچه شما "اخلاق اجتماعی" (و من گاه "اخلاق مدنی" می نامم) حداقلی از اخلاق است که برای سلامت و بقای زندگی اجتماعی لازم است.  اخلاق سطوح رفیعتری نیز دارد که رعایت آن بر شهروندان عادی یک جامعه مدنی اخلاقاً مستحب، اما بر سالکان طریق واجب است.  برای مثال، می توان از وجوب "اخلاق شفقت" بر سالکان طریق سخن گفت. .( در جای دیگری من اجمالاً به تفاوت میان سطوح مختلف اخلاق اشاره کرده ام.  در اینجا شما را با تکرار آن ملول نمی کنم.) بنابراین، به معنای بسیار خاصی می توان از "اخلاق دینی" سخن گفت.  در اینجا مقصود از "اخلاق دینی" آن دسته احکام یا فضائل است که رعایت یا احراز آنها شخصیت و روح و روان سالک طریق را برای درک تجربه دینی آماده و مستعد می کند.  این دسته از احکام اخلاقی نیز ذاتاً مستقل از دین هستند، اما رعایت آنها مقدمه ضروری برای نیل به تجربه دینی است.  و چون غایت قصوای سالک طریق درک محضر خداوند است، مقدمه واجب بر او واجب می شود.  در اینجا اخلاق به واسطه شأن طریقیتش در مقام سلوک دینی است که "دینی" خوانده می شود.

4.  در خصوص تفاوت میان اخلاق در "غرب" و اسلام، من مطمئن نیستم که رأی شما را بدرستی دریافته باشم.   اولاً- در "غرب" یک نظر یا نظریه واحد درباره اخلاق وجود ندارد.  شما طیف بسیار متنوعی از نظریات اخلاقی را در میان اندیشمندان فرهنگ مغرب زمین از دوران قرون وسطی تا به امروز می توانید بیابید.  ن&